ماجرای خواندنی شهادت پیرترین شهید شمالی کشور/ وقتی تکه‌های بدن حبیب جبهه‌ها را سلمانی لشکر شناسایی کرد!

“شهید عبدالحسین کارگر”  متولد سال ۱۲۸۸ با ۸۸ سال سن در اول اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۶ در ارتفاعات ماهوت به شهادت رسید و عنوان پیرترین شهید شهید شمالی را به نام خود ثبت کرد.

به گزارش رجانیوز، ماجرای شهادت حبیب بن مظاهر کربلای ایران، ماجرایی خواندنی است که به قلم ” غلامعلی نسائی” نویسنده رزمنده و جانباز کشور به رشته تحریر در آمده است.

متن کامل این ماجرا همراه با وصیت‌نامه شهید در ادامه آمده است.

 

“بوُالحَسن” عقبه منطقه عملیاتی «کربلا۱۰» نقطه‌ای در بلندی های ماهوت کردستان، محل استقرار نیروهای «لشکر ۲۵ کربلا» است.

«حاج عبدالحسین کارگر» رزمنده کهن سال مازندرانی با بیش از «۸۸ » سال سن یک روز صبح به دلش می‌زند که خودش را نو نوار کند.

دستی به محاسن سفیدش می کشد! با خودش می گوید: بروم یک صفایی بدهم، یا علی گفت و از سنگر به سمت آرایشگاه صلواتی رفت.

آرام قدم بر می داشت و با خودش گفتگوی دوستانه ای راه انداخته بود.

“ببین حاج عبدالحسین! امروز حال خوشی داری! اینطوری خوبه، هم یک صفای به خودت می دهی، یک گپی هم با همشهری‌ات زدی. “

 آریشگاه صلواتی متعلق به حاج علیپور ساروی است، حاجی حرفه زندگی‌اش آریشگری است، حدود پنجاه سالی کمتر یا بیشتر می شود. روزگار چرخیده و پایش به جبهه باز شده و با خودش تجهیزاتی هم مثل: قیچی و شانه آورده، یک دکان آریشگری صلواتی در ارتفاعات ماهوت برای خودش دست و پا کرده.

پیرمرد وارد آرایشگاه می شود،  سلام علیک همشهری!

دستی به سرش می کشد، علیپور می خندد، با احترام تحویلش می گیرد،

می گوید: حاجی اولین مشتری من، اولین شهید عصر امروزه، بیا بنشین جانا که با تو حرف‌ها دارم.

طبع آرایشگر صلواتی ارتفاعات بوالحسن گل می‌کند!

صندلی آرایشگاه جعبه مهمات رنگ رو رفته ای است.

 آرایشگاه همه چیزش جنگی است!

 علی پور، چفیه‌ای به رسم پیش بند، دور گردن حاج عبدالحسین گره می‌زند، هدایت اش می کند به سمت صندلی آرایشگاه، قیچی اش را دو سه بار «قریچ قریچ» صدا می آورد، یک دستی به موهای حاجی می کشد، قدری آب می‌پاشد، موها خیس می شوند. آرام شانه می زند، یک رزمنده چاق و تپل وارد می شود، دو نفری نگاهی به قد و بالای مرد جوان درشت اندام می اندازند، نرم و ملایم، اما نامحسوس لبخند می زنند در گوشی به  هم می گویند: اگه این پسر تیر بخوره و ناکار بشه، هفت تا بلانکارد باید بهم چفتش کنند تا جا بگیره، جوان خوبی است، می نشیند. جعبه مهمات می خواهد ترک بردارد.

علیپور به رزمنده جوان می گوید: شاهد باش!

جوان رزمنده می گوید: شاهد چی؟

علی پور می گوید: صبر کن تا ببنی!

چند رزمنده دیگر وارد می شوند.

علیپور مشغول اصلاح سر عبدالحسین است.

جوان ها سلام می گویند و می نشینند.

علی پور یک مرتبه و نیمه کاره، اصلاح سر عبدالحسین را رها می کند، به عبدالحسین می گوید: حاجی بیا یک شرطی با هم ببندیم.

تو شهید شدی، من را بهشت شفاعت کن، باشه، قول بده.

عبدالحسین می گوید: ای بابا، من کجا، شهادت کجا؟! شهید شدن از این جوان هاست. اشاره می کند به جوان ها…

علی پور قیچی و شانه را می گذارد؛ گوشه ای می نشیند، من سر حرفم هستم، بله را بگو  تا من بلند بشم.

ماجرا واقعا جدی می شود.

جوان ها می زنند زیر خنده، می گویند: حاجی جان، این چه حرفیه، انشالله شهید بشی، مگه حضرت ذکریا(ع) هم سن و سالت نبود که فرشته ها بهش نازل شدن، حالا هم حاجی علیپور ساروی بهت داره بشارت شهادت میده دیگه، بگو بله، یا علی حاجی.   

حاج عبدالحسین می گوید: جانم به فدایت، من کجا؟ شهادت کجا؟! شهید شدن، مال این جوان هاست، من و چه به این حرفها؟! ای استاد سلمانی، همشهری جان بیخیال من بشو،  بیا سرم را  بزن که برم داخل کانتینر حمام روبراست.

استاد سلمانی کوتاه نیامد که نیامد.  

عاقبت عبدالحسین دل به دریا زد و قبول کرد، بیا جانم قبول. علیپور گفت: بهشت یادی از من می کنی؟

 حاج عبدالحسین گفت: بله قبوله، حالا که دلت را خوش کردی به شهادت و شفاعت من، تو سرم را بزن، من هم  تو را شفاعت می کنم.

علیپور سر حاجی را خیلی خوشگل اصلاح کرد، بعد گفت: حاجی! رفتی حمام غسل شهادت یادت نره، حاجی گفت: حتما، باز هم اگر سفارشی چیزی آن ور دنیا داری، بگو، اگر امری هست بفرمایید، علیپور حاجی را بوسید و گفت: انشالله شفاعت یادت نره، فقط همین دیگر ملالی نیست.

حاج عبدالحسین رفت. 

جنب آرایشگاه یک کانکس بود، داخل کانکس حمام بود. حاج عبدالحسین رفت داخل کانکس که خودش را شستشو داده، غسل شهادت کند.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود، صدای دلخراش آژیر بلند شد.

همه از سنگر ها بیرون پریدند، علیپور و مشتری‌هاش به سمت پناهگاه دویدند. هنوز بچه ها به پناهگاه نرسیده، یک هلی کوبتر به سرعت باد  از آسمان رسید، روی باند نشست، در آن حوالی یک باند هلی کوبتر بود.

خلبان با عجله از داخل کابین بیرون پرید.  فریاد کشید.

آهای! همه به پناهگاه برید، هواپیمای عراقی بزودی می‌رسه، هواپیما دنبال منه، من خودم راگم کردم، شما به پناهگاه برید! زود باشید، عجله کنید.

هلیکوبتر به سرعت پرید، ناپدید شد.

هنوز یک دقیقه نگذشته بود، هواپیمای عراقی رسید، حاج عبدالحسین زیر دوش حمام داخل کانکس است و با خیالی آسوده دارد غسل شهادت می کند.

هواپیما عراقی فرود آمد. چند متری زمین، کانکسی که حاج عبدالحسین داخلش بود را زد و گم شد.  فقط همین یک کانکس را هدف گرفت.

کانکس رفت هوا، هر تکه از بدن حاج عبدالحسین، به سویی ناپدید شد.

لحظاتی بعد وضعیت عادی که شد، همه از پناهگاه بیرون آمدند.

علی پور، مقابل کانکس ایستاد، با خودش فکر کرد، همین چند دقیقه قبل با حاج عبدالحسین چه قراری گذاشته بود.

اشک هاش نرم نرم جاری شد و بغض کرد.

پسر حاج عبدالحسین مسئول تدارکات لشکر بود.

یک ساعتی بعد آمد سراغ پدرش را گرفت، فهمید که به چه نحوی شهید شده، رفت سراغ علیپور و گفت: من با چه رویی حالا برگردم خانه، به مادرم چی بگم، دست خالی، نه جنازه ای نه تابوتی!؟

علیپور گفت: بیا این اطراف را جستجو کرده، شاید تکه های تنش را پیدا کنیم.

چند متر آن طرف تر، یک پایی لای سنگ ها پیدا شد.

کف پا هنوز سالم بود!

 علی پور پای حاج عبدالحسین را شناخت.

به پسرش گفت: بیا این پای مقدس، پای پدرتان است.

پسر حاج عبدالحسین گریه افتاد و گفت: چگونه ثابت بشه که این پای پدر منه؟

علیپور گفت: بابات همسنگر منه، مدتی با هم هستیم. پدرت همین دیشب کف پاش را حنا گذاشته بود. بیا ببین، این پای مقدس حنا شده، بچه های دیگر هم دنبال تکه های تن حاج عبدالحسین پیرمرد ۸۸ ساله می گشتند.

یکی از بچه ها تکه ای از پوست سر حاجی را پیدا کرد، نشان آرایشگر داد، علیپور به پسر حاجی گفت: بیا این هم متعلق به پدرته، من همین یک ساعت قبل سر پدرت را اصلاح کردم، ببین این پوست سر تازه اصلاح شده!

پسر عبدالحسین، هر تکه بدن پدرش را که بچه ها پیدا می کردند، ابتدا علیپور شناسایی می کرد، او کنار هم، داخل یک پلاستیک می چید، تکه ای دست، تکه ای سر، یک لنگه شکسته پا، یک کلاه، یک عینک شکسته، شکل یک جنازه کامل شد.

بچه ها با پیکر مظلوم پاره پاره شده پیرمرد مقدس وداع کردند.

علی پور، استاد سلمانی صلواتی، دست گذاشت روی جنازه، قرارشان را  برای آخرین بار با حاج عبدالحسین شهید تازه کرد.

پسر جنازه پدر شهیدش را با خود به شمال کشور، شهرستان ساری برد.

دیگر دست خالی نبود، با تابوتی از پدر به خانه بازگشت.       

 

 

وصیت نامه شهید حاج عبد الحسین کارگردارابی

بنام خداوند بخشنده مهربان و بنام خداوندی که با یاد او دلها آرام می گیرد

با درود و سلام بر تمامی شهدا ی اسلام و بخصوص شهدای سرزمین لاله گون ایران و با درود و سلام بر امام زمان و نایب بر حقش امام خمینی و با درود و سلام بر سلحشوران جبهه توحید اینجانب عبد الحسین کارگروصیت نامه ام را به شرح ذیل اعلام میدارم:

وصیت اوّلم این است که امام عزیز را تنها نگذارید، در جبهه حق علیه باطل، اسلام را یاری دهید، همان طور تا به حال از جان و مال خود برای کمک به اسلام دریغ نورزیدید، حالا بیش از این ها کمک کنید. مسئله جنگ را بیشتر اهمیت بدهید، نگذارید خون شهدای مان پایمال گردد و ای پسرم علی شما به عنوان وصی بنده می باشید و همانطور که از آغاز جنگ در جبهه حضور داشتی پس از شهادت پدرت در جبهه همچنان استوار باش و نکند خدای نا کرده بعلت شهادت من جبهه را ترک کنی و بگویی خانواده ما بی سرپرست شده است نه!خدا نگهدارنده همه ماهاست .

و تو ای همسرم بعد از شهادتم مثل کوه استوار باش و مبادا گریه و ناله کنی که دشمنان اسلام را خوشحال کنی مرا ببخش.

و شما ای دخترانم بیاد روز عاشورا باشید که زینب تنها مانده و بی برادر شده اخلاقتان و رفتارتان زینب وار باشد و حجاب خودتان را رعایت کنید و سعی کنید فرزندنتان را به جبهه حق علیه باطل بفرستیدو نکند خدای نکرده مانع از جبهه رفتن آنها باشید و برایم گریه و زاری نکنید و برایم خوشحالی کنید که پدرتان در جبهه اسلام شهید شد.

*و شما ای نوه هایم، درستان را بخوانید و سنگر مدرسه را خالی نکنید و جبهه جنگ را ترک نکنید و هرچند تا به حال در جبهه جنگ حضور داشته اید و بیشتر ار اینها حضور داشته باشید.

*به امید پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی صدام و صدامیان *

خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی از از نهضت خمینی محافظ بفرما…

- تاریخ شهادت ۱۰/۲/۱۳۶۶ -  محل شهادت : بانه

عبدالحسین کارگر

 مورخه ۳/۲/۱۳۶۶


پاسخ دهید

طراحی و اجرا: دیزاین کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت برای هیئت عبدالله ابن الحسن (علیه السلام) محفوظ می باشد.
1379-1392